تبليغاتX
شرح تنهایی
شرح تنهایی

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد_-_-سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد


روزی خواهم آمد

خیلی وقته که به این خونه قدیمیم سر نزدم

سر که هیچی بهتره که بگم که حتی مسیرمم سمتش نیوفتاده

ولی امشب ، شب یلدا هوس خونه قدیمی به سرم زد

روزی که دقیقه به دقیقه صفحه مدیریتشو رفریش میکردمو از سرعت کامنت ها جا میموندم

چه شب ها و روزهایی رو که تو این پیج تو کامنتاش مهمونی میگرفتیم

همدیگرو دعوت میکردیم به خونه خودمون با عبارت " آپم بیا" یا "مطلب جدید گذاشتم منتظرتم" یا " ولاگ قشنگی داری به منم سر بزن " یا ....

هم و غمم نوشتن شعرای جدید یا داستانای جدیدم بود تا به بهانه اینا دوباره دوستامو دوره هم تو این اطاقک مجازی جمع کنم.

امشب که خواستم وارد خونم بشم کلید و انداختم تو قفل ولی تو نمی رفت دو سه بار تلاش کردم ولی بی فایده بود متوجه شدم که کلید و اشتباه انتخاب کردم ، کلید خونه مجازیمو فراموش کرده بودم.

وارد حیاط که شدم فکر کردم مهمون دارم ولی دیدم در نبودِ من چند تا کرکس و کلاغ لونه کردن و غار غار های اضافی کرده بودن ، همشو گذاشتم رو حساب جای گرم و نرمی که خونم داشتو با سلام و صلوات بیرونشون کردم.

آیینه ی که نتیجه فعالیتای چند وقتمو بهم نشون میداد خاک گرفته بود ، قبلنا یادمه که این آیینه چیزای قشنگو بهم میگفتن ولی امشب دیدم که غیر از خاک فضولات همون کرکس و کلاغ ها چیز دیگه ای نیست ؛ گرد و خاکو تمیز کردم.خونمو گردگیری کردم ؛ پارچه های رو مبلی رو برداشتم منتظر مهمونم

چراغارو روشن کردم . با چایی که برا خودم ریختم باز در خیال خود به قدیم سفر کردم :

یاد اون روزا بخیر که انقدر مهمون میومدو میرفت تنهایی از پس پذیراییش بر نمیومدم و یه همخونه پیدا کردم.

یکی از مهمونام ، البته مهمون که چه عرض کنم صابخونه بود بس که هر روز بهم سر میزد و صد البته که از معرفتش بود .بهم میگفت در خونتو هیچوقت نبند الانم که بستی بذار باز باشته تا کپی کنیم.هم خونت قشنگه هم صفا داره و هم اینکه سلیقت قشنگه واسه انتخاب وسایلت بذار نگاه کنیم و اگه خوشمون اومد ما هم از همونا بذاریم خونمون.

 آب و جارو کردم واسه مهمون.وجود مهمون رو تو خونم دوست دارم.به خونم نور میاره به زیباییش جلا میده.

به این معتقدم که مهمون حبیب خداست و با خودش برکت میاره .

خسته شدم

به این فکرم که اون خونه ای رو که تو شهر دارمو چی کارش کنم؟اونم یعنی مثل همین خونم خاک میگیره؟؟همون خونه ای که تو بالا شهر تو محله فیسبوک گرفتم رو میگم یا اون یکی خونه که تو محله تویتر ساختم ؛ اون چی؟؟ اونم مثل همین لونه کرکسا میشه؟؟

نمیدونم.

از طرفی خوشحالم که به این خونه اومدم یه سری خاطرات رو زنده کردم واسه خودم ؛ از طرفیم ناراحتم که اون یکی خونه هام چی میشه؟اون خونه هایی که خیلی بزرگتر از این یکیه و مهمونای خیلی بیشتری دارم.

شایدم بتونم هر سه تاشو با هم به سر منزل مقصود برسونم

از وقتی درسم تقریباً تموم شده وقت آزاد بیشتر دارم و دسترسیم به این منزلگاه مجازی هم بیشتر شده.هم از خونه هم از سر کار میتونم مستقیم بیام خونه مجازیم.

خوابم میاد.

میخوام گرامافونو روشن کنمو یه چرتی بزنم.

منتظر مهمونم پس هم بیاینو هم از طرف من دعوت کنین.

میزبان شما ، پدرام

پنجشنبه یکم دی 1390  توسط تنها  |

 

دلم تنگ شده برای وبلاگم.

یکشنبه دوازدهم تیر 1390  توسط تنها  |

 

ای کاش گفته بودم

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

 

 

به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .

 

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

 

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

 

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

 

 

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .

 

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

 

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

 

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

 

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

 

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

 

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

 

 

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :

 

" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

 

 

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

سه شنبه هفتم دی 1389  توسط تنها  |

 

یکی بود یکی نبود

یـادت بـاشـه زیـر گـنـبـد کـبـود تـو بـودی و مـن و کـلـی آدمـای حـسود

تقصیر همون حسوداست که حالاهستی ما شده یکی بود یکی نبود

جمعه دوازدهم شهریور 1389  توسط تنها  |

 

پاورقی

یکی از دوستان لطف کردن نظر دادند یک شماره تلفن خانمی را به من دادند.

این دوست عزیز یا خودشنو یا این خانم رو یا جریان این شماره رو برای من بگن.

هرچی فکر کردم خانمی به این اسم نمیشناسم

یکشنبه سوم مرداد 1389  توسط تنها  |

 

این نیز بگذرد

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود.
تو یه شهر بزرگی یه پادشاهی زندگی می کرد
یه روزی پادشاه از درباریانش خواست که یک جمله ای را بگویند که هم توی خوشی کاربرد داشته باشه هم توی ناراحتی ها تا اون جمله رو روی انگشترش حک کنه.
روزها گذشت و درباریان منتظر اون جمله بودن تا به پادشاه بازگو کنند.
تو یکی از همین روز ها یه پیرمرد گوژ پشت و خمیده ای ادعا کرد که اون جمله رو میدونه.هرکاری کردن که بگه نگفت   گفت که انگشتر پادشاه رو بدن تا خودش روش حک کنه.
بالاخره شاه قبول کرد و انگشتر رو داد به پیرمرد.
بعد از چند روز پیر مرد انگشتر رو برگردوند و به پادشاه داد.
پادشاه در کمال تعجب به جمله حکیمانه انگشتر نگاه کردو دستور داد تا هر چه پیر مرد بخواهد به او بدهند.
روی انگشتر حک شده بود :     این نیز بگذرد

 

آری        این نیز بگذرد

یکشنبه سوم مرداد 1389  توسط تنها  |

 

یار

عاقل نبود آن کس ، آنکس که یار ما شد            آن کس در شب و روز همدم و یار ما شد

شنبه بیست و ششم تیر 1389  توسط تنها  |

 

تولدم

تیر ماه ، زندگی‌ام را رقم زدند

احساسِ خیسِ پنجره‌ها را به هم زدند


من که حسابِ کارِ خودم را نداشتم

فالِ مرا به نحسی و شومی، به غم زدند


با خاطراتِ کودکی‌ام خاک می‌شوم

در صورِ مرگِ من این بار، دم زدند


گفتند: بس! که فرصتِ ماندن تمام شد

پایِ حساب ماندنم اینجا چه کم زدند


دارم برای ترکِ خودم فکر می‌کنم

باید که رفت! اسم مرا هم قلم زدند


حس مرا به کوچه ابهام می‌کشند

«ماندن»، حقارتی که برایم رقم زدند

 

روز ورودم به زمین با صد آه و افسوس و در کمال تنهایی مبارک

سه شنبه بیست و دوم تیر 1389  توسط تنها  |

 

تقدیر

تقدیر آدم ها رو با قلمی روی کاغذی نوشتن که نه میشه با پاک کن پاک کرد نه میشه با لاک غلط گیر

لاک گرفت و نه میشه او کاغذو پاره کرد یا سوزوند

باید سوختو لاک گرفته شد و از زندگی پاک شد

شنبه نوزدهم تیر 1389  توسط تنها  |

 

بدون شرح

دارم میمیرم از فکر و خیال

خیلی سخته که آدم حرفی بخواد بزنه ولی هیچکس ازش نخواد که حرفشو بزنه

یه حرفه خیلی مهم دارم ولی کسی ازم نمی خواد که بگم علیرغم اینکه میبینن چشمام و حرکاتم از یک

پریشانی و فکر و دغدغه خبر میده

یکشنبه سیزدهم تیر 1389  توسط تنها  |

 

نگو

نگو بار گران بوديم و رفتيم

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

آخه اينها دليل محکمي نيست

بگو با ديگران بوديم و رفتي

چهارشنبه دوم تیر 1389  توسط تنها  |

 

خلیج فارس

ای آب نیلگون و گهر بار كشورم

ای آخرین پنا هم و مأ وا و سنگرم

امواج تو تلاطم عشق است دردلم

ای عشق پر تلاطم و موج شناورم

ما خون خویش دردل جام تو كرده ایم

تا شهدعشق جمله بریزی به ساغرم

صد جان فدای شوكت نام تو گشته است

ای جان فدای همت یار دلاورم

آواز عاشقانه بخوان ای خلیج عشق

این جمله بود ذكر شهیدان لشكرم

آنان كه خون خویش به كام تو كرده اند

حكم خلیج فارس به نام تو كرده اند

از آن زمان كه نقشه ایران كشیده شد

نام و نشان كشور شیران كشیده شد

هر قطعه را فضایی و نامی نهاده اند

نقش توهم خلیج دلیران كشیده شد

شكل ترا به گونه ی یك تاج بسته اند

تاج وطن زحكمت پیران كشیده شد

این قطعه هم بنام وطن شد خلیج فارس

این نقشه ها به حكم امیران كشیده شد

گلبانگ عشق از دل میهن ترانه زد

فریاد شوق از دل ایران كشیده شد

آنان كه خون خویش به كام تو كرده اند

حكم خلیج فارس به نام تو كرده اند

یاران نظر كنید بر این آب نیلگون

كز خون عاشقان وطن گشته غرق خون

امواج بی امان كه بپیچد درون آب

هر موج سهمگین كه بر آید ز اندرون

فریاد موج های بلند خلیج عشق

آن غرشی كه می جهد ازقلب آن برون

آن نعره های محكم مردان سینه چا ك

فریاد داد خواهی عاشقان بیستون

پیچد در آسمان همه یك سو و یك صدا

چون ضربتی كه دولت دشمن كند نگون

آنان كه خون خویش به كام تو كرده اند

حكم خلیج فارس به نام تو كرده اند

مـردان كشـورم همـه در راه ایـن وطـن

ازجـسم خـود گذشته و از جان خویشتن

در راه اعتـلای چـنیـن خـاك لاله گـون

صـدجـان فـدا نموده به پیـكارتن به تن

از خـاك پـاك میـهن و آب خلیـج فارس

كـوته شــده دو دست طـمع‌كـار اهـرمن

تـا مرد جنگ باشد و یـاران جان به كـف

پــیروز و جــاودانــه بــمانـد سرای من

سركـن سرود عشـق كه مانـد به یـادگـار

از عـاشقـان تـرانــه و از شـاعران سخن

آنان كه خون خویش به كام تو كرده اند

حكم خلیج فارس به نام تو كرده اند

دوشیـزگان ما هـمه هشیار و بی‌قـرار

مـاننـد مرد جـنگ به مـیدان كـارزار

از جان خود گذشته و با عشق این دیار

یـورش بـرند بـرسر دشمـن عقـاب‌وار

هم‌چون طناب دار به پیچند وقت جنگ

حـلقـوم دشمنـان به دو گیسوی تابـدار

نـازم بـر ایـن وطـن كه زنانش زاقتدار

جان می‌دهنـد در ره میهـن بـه افتـخار

خوانـدم سرود عشـق به‌نام خلیج فارس

بـا آن ترانـه‌ای كه بــماند بـه یـادگار

آنان كه خون خویش به كام تو كرده اند

حكم خلیج فارس به نام تو كرده اند

امشب بخوان كه كشور جانان سرای ماست

این دشت لاله‌گون خراسان سرای ماست

آن رود پـرتـلاطـم و ایـن خـاك پـرگــهر

كارون پـرصلابت و كـرمان سرای ماست

از ســرزمـین رستــم و دریــاچـه خــزر

تـا خـاك سرخ بانه و مهران سرای ماست

از كـــوه بـیستـون و دمــاوند پــرغـرور

تـا خطه سهنـد و سپـاهان سـرای ماست

مجموع این وطن همه یك خانه بیش نیست

امشب بخوان كه خانه ایران سرای ماست

آنان كه خون خویش به كام تو كرده اند

حكم خلیج فارس به نام تو كرده اند

ای دل بـخوان ترانه به ‌نام خلیـج فارس

گـلبانگ عاشقـانـه بـه‌نـام خـلیج فـارس

سـركـن سرود عشـق بـزن ساز عـاشقی

بـا چـنگ و بـا چغانه بـه‌نـام خـلیج فارس

مـا دل سپـرده‌ایم بـرایـن آب نــیلگـون

ایـن لولوی زمـانه بـه نـام خـلیـج فـارس

سـر می‌دهیـم و بر كف دشمن نمی‌دهیم

ایــن جـام بـی كـرانه بـه‌نام خلیج فـارس

ای دل بـخوان چـو شـاعر آزاد ایـن وطن

اشـعـار جـاودانـه بـه نـام خــلیج فـارس

آنان كه خون خویش به كام تو كرده اند

حكم خلیج فارس به نام تو كرده اند

دوشنبه سی و یکم خرداد 1389  توسط تنها  |

 

ایرانی دیروز و امروز

دهقان فداكار پير شده

چوپان دروغگو عزيز شده

شنگول و منگول گرگ شد

كوكب حوصله مهمون رو نداره

كبرا تصميم گرفته دماغش رو عمل كنه

روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسه اس

حسنك گوسفنداش رو ول كرده تو يه شركت آبدارچي شده

آرش كمانگير معتاد شده

شيرين خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي

رستم اسبش رو فروخته يه موتور خريده و با اسفنديار ميرن كيف قاپي

واقعا چه بر سر ايران و ايراني آمده است؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

دوشنبه سی و یکم خرداد 1389  توسط تنها  |

 

به سلامتی

به سلامتيِ ز نجير!نه به خاطر اين‌که درازه،به خاطر اين‌که به هم پيوستس.

به سلامتيِ خيار!نه به خاطر «خ»ش،فقط به خاطر «يار»ش.

به سلامتيِ شلغم!نه به خاطر «شل»ش،به خاطر «غم»ش.

به سلامتيِ کرم خاکي!نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکي‌بودنش

به سلامتيِ پل عابر پياده!که هم مردا از روش رد مي‌شن هم نامردا!

...به سلامتيِ برف!که هم روش سفيده هم توش.

به سلامتيِ رودخونه!که اون‌جا سنگاي بزرگ هواي سنگاي کوچيکو دارن.

مي‌خوريم به سلامتيِ گاو!که نمي‌گه من،مي‌گه ما

به سلامتيِ سرنوشت!که نمي‌شه اونو از سر نوشت

به سلامتيِ درخت!نه به خاطرِ ميوه‌ش،به خاطرِ سايه‌ش.

به سلامتيِ ديوار!نه به خاطرِ بلنديش،واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو خالي نمي‌کنه.

به سلامتيِ دريا!نه به خاطرِ بزرگيش،واسه يک‌رنگيش.

به سلامتيِ سايه!که هيچ‌وقت آدم رو تنها نمي‌ذاره.

به سلامتيِ پرچم ايران!که سه‌رنگه تخم‌مرغ!که دورنگه رفيق!که يه‌رنگه.

به سلامتيِ همه اونايي که دوسشون داريم و نمي‌دونن،دوسمون دارن و نمي‌دونيم.

به سلامتيِ نهنگ!که گنده‌لات درياست

دوشنبه سی و یکم خرداد 1389  توسط تنها  |

 

مادرم

ای بودن تو بود و نبودت نبود من

جز دردسر چه بوده برایت وجود من

هر بار زخم خورده ام از دست روزگار

دست تو بوده مرحم زخم کبود من

 

می خواستم که بهتر از این باشم و نشد

تا بهترین روی زمین باشم و نشد

شاید که افتخار کنی مادر منی

می خواستم چنان و چنین باشم و نشد

 

می خواستم عذاب نبینی که دیده ای

از دست من چقدر مصیبت کشیده ای

من را ببخش تلخی اگر با تو کرده ام

من را ببخش از من اگر بد شنیده ای

 

با هر نفس اگر چه به یاد تو بوده ام

این شعر را اگر چه به عشقت سروده ام

می خواهم اعتراف کنم در تمام عمر

من هیچوقت بچه ی خوبی نبوده ام ...

جمعه چهاردهم خرداد 1389  توسط تنها  |

 

 



سلام دوست عزیز.از اینکه به وبلاگ خودت سر زدی بی نهایت ممنونم.امیدوارم که از مطالب داخل بلاگ خوشت بیاد.
اگر هم نظر بدی خوشحالم می کنی.
در ضمن اگر دوست داشتی لینکت کنم آدرس و عنوان وبلاگ خودتو بگذار تا در اسرع وقت این کار رو بکنم،اگر هم دوست داشتی من رو لینک کن.
موفق باشی


 

 

روزی خواهم آمد
ای کاش گفته بودم
یکی بود یکی نبود
پاورقی
این نیز بگذرد
یار
تولدم
تقدیر
بدون شرح

 

هفته اوّل دی 1390
هفته دوم تیر 1390
هفته اوّل دی 1389
هفته دوم شهریور 1389
هفته اوّل مرداد 1389
هفته چهارم تیر 1389
هفته سوم تیر 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته اوّل تیر 1389
هفته چهارم خرداد 1389
هفته دوم خرداد 1389
هفته اوّل خرداد 1389
هفته چهارم اردیبهشت 1389
هفته دوم اردیبهشت 1389
هفته اوّل اردیبهشت 1389
هفته چهارم فروردین 1389
هفته سوم اسفند 1388
هفته سوم دی 1388
هفته دوم دی 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل مهر 1386
هفته دوم شهریور 1385

 

 

مدیریت صنعتی(کارشناسان ارشد مدیریت)
اتانا
دکتر محمدی
¸.•´¸.•*´¨)وبلاگ عاشقانه لاله¸.•*¨)¸.•´¸
تریبون آزاد
کنارم بمان
میثم
خاطرات خصوصی یه دختر
*ღ♥ღ*اشکی که ندیدی هنوز جارییست*ღ♥ღ*

 

 

RSS 2.0
 ســکــوت دل

Designed By ParsTheme